نامه بیست و سوم
دوباره سلام عزیز دل مامان
اومدم برات بگم از خاطرات این دو روزه
پنجشنبه شب که یه عالمه مهمون داشتیم ننه کشور - عمه فاطمه - عمه عذری - لیلا - زری- رویا- عمو
مامانی معصوم و بابایی احمد هم که اومدن و حسابی کمکم کردن
خیلی خوش گذشت اس ال ایکس بابا هم خیلی خوشمل بود
جمعه صبح بیدار شدیم و اومدیم خونه عزیزجون ناهار رو اونجا بودیم عصر هم حیوون سر بریدیم و جلوی ماشین کشتیم....
عصری بابا اینا رفتن و من موندم خونه بابایی حسین
وااااااااااااااااااااای که چقدر فضای اونجا برام سنگین بود ..... بابایی حسین هم که اومد اصلا باهام حرف نزد .. منم یه سلام کردم و هیچی حرف نزدم .... خیلی سخت بود عجب اشتباهی کردم که وایسادم اونجا و نرفتم خونه..... حداقل چند ساعتی رو با بابای خودم میموندم
بابایی حسین سرمای خیلی بدی خورده بود .... همیشه که اینجوری میشد کلی قربون صدقه اش میرفتم ولی خب الان دیگه نمیتونم .... اونی که منو دشمن خودش میدونه من چجوری میتونم بهش محبت کنم... اون مثل بابام عزیز بود برام ... ولی خب دیگه نیست
به عمه صدیقه است گفتم که باباش چی گفته ... ولی اون فقط سکوت کرد ... هیچی نگفت ... نکنه اونم همین فکر رو بکنه.....
خیلی داغونم
نمیدوونم کار صحیح چیه .... نمیدونم چجوری باید رفتار کنم
ای کاش هیچوقت بابایی حسین اینجوری درباره من فکر نمیکرد


نامه بیست و سوم
